هر روز یک داستان کوتاه
زندگی سگی من

زندگی سگی من

کانال تلگرام
تلگرام

ندا پیش یار

نمی دانم چندمین باراست که بالا می آورم حساب روزهای تهوع از دستم خارج شده به محض اینکه پا از خانه بیرون می گذارم و با دیدن اولین آدم شروع می شود ابتدا سرم گیچ می رود بعد دلم به هم می خورد و این اواخر بالا می آورم آن هم لخته های خون. این ها را که به دکتر گفتم سری تکان داد و فورا شماره روانپزشکی را که از آشنایانش بود روی کاغذ نوشت: بدنت سالم است جوان روانت را باید به دکتر نشان بدهی.نشان دادم جسم و روانم را. هفته ها موش آزمایشگاهی متخصص ها بودم در اخر معلوم شد که سالمم. بدنم مثل ساعت کار می کرد کوچکترین ویروس یا میکروبی در بدنم تشخیص داده نشد.حالا من مانده بودم و این تهوع لعنتی که هر صبح با دیدن آدم ها شروع می شد.آدم هایی که برای سیر کردن شکمشان به میله اتوبوس ها می چسبیدند و با تعصب ها و عقاید افراطیشان صبح را شب می کردند و این مرا رنج می داد حالم را بهم می زد شب ها که به خانه برمی گشتم نفس راحتی می کشیدم آخرین خون ها را بالا می آوردم سیگاری دود می کردم موسیقی گوش می دادم و گاهی می نواختم آن هم سه تار وقتی حالم درست و حسابی جا می آمد تازه پشت میز تحریر ، زیر نور چراغ کم مصرفی که این روز ها باب شده بود می نشستم و هر آنچه را به ذهنم می رسید می نوشتم از آن هایی می نوشتم که این روز ها حالم را بهم می زدند بدبخت هایی که مثل قارچ همه جا سبز می شدند و بدون آنکه در تمام زندگیشان فرصتی برای فکر کردن و لذت بردن داشته باشند کورکورانه می شنیدند و تکرار می کردند آنقدر می نوشتم تا خوابم ببرد و از شرآدم ها و عادات تهوع آورشان خلاص شوم. طولی نکشید که از اداره اخراجم کردند درست در جلسه فروش مهمی روی پیراهن مشتری بالا آوردم نشسته بودیم و مذاکره می کردیم من از کیفیت کالاهامان با اغراقی ۱۰۰ برابر صحبت می کردم وآن ها نیز طبق معمول سرشان را تکان می دادند که ناگهان نمی دانم چرا بالا آوردم سعی می کردم تمام مدت فروش به چهره آدم ها نگاه نکنم تا حالت تهوع ام تشدید نشود ولی بالاخره این تهوع لعنتی کار خودش را کرد آرام آرام در رگهایم شناور شد گلبول های خونم را لخته لخته با خودش کشید و درست در لحظه ای که مشتری را مغلوب خود می دیدم خودش را نشان داد آن هم به چه وضع افتضاحی ، صورت و پیراهن و تمام هیکل آن بیچاره ها پر از لخته های خون شد. بعد از آن چند جایی موقتی کار کردم ولی در نهایت این تهوع خونین بود که پیروز شد و مرا در خانه حبس کرد از آن زمان تقریبا ارتباطم با دنیای بیرون قطع شد ندیدن آدم ها حالم را بهترمی کرد ساعت ها کتاب می خواندم و می نوشتم شخصیت ها ی کتاب ها و نوشته هایم نیز یا حیوان بودند یا آدم هایی بدون چهره. گاهی از تلویزیون زندگی حیوانات و طبیعت را تماشا می کردم دیدن ادم ها حتی به طور غیر مستقیم هم باعث می شد بالا بیاورم.اوایل دوستانم با من در تماس بودند روزی بعد از اخراج شدنم از شرکت دسته جمعی با گل و شیرینی به خانه ام امدند تا به خیال خودشان مرا به زندگی امیدوار کنند غافل از اینکه همین آن ها بودند که با نگاه های گنگ و خالی از فهمشان مرا دچار تهوع می کردند به محض اینکه دیدمشان بالا اوردم فرقی نمی کرد دیدن این موجود به اسم انسان اشرف مخلوقات یا هرچه حالم را به هم می زد دیدن حرکات ساده و قابل پیش بینیشان بدنم را مور مور می کرد معده ام به آشوب می افتاد وقتی سرشان را طوری تکان می دادند که گویی از همه چیز سر در می اورند و برای اینکه نشان دهند از تو بیشتر حالیشان می شود با کلمات وام گرفته از فلان آقای باکره تو را نصیحت می کردند این آدم ها که حتی به عمرشان یک کتاب هم نخوانده بودند و تمام مطالعه شان خلاصه می شد در خواندن اعلامیه مرگ این و ان ،همین ها مرا وادار می کردند عق بزنم عق بزنم به صورتشان به آن چشم هایشان که احمقوار تنگ و گشادش می کردند و طوطی وار جمله ی فلانی را در تلویزیون شعار می دادند خلاصه دوستانم هم بهشان برخورد و رفتند دیگر هم سراغی از من نگرفتند. حالا ۹ ماهی می شود که توی خانه حبس شده ام در یک قفس آجری سیمانی طبقه چهارم اپارتمانی درکنار ادم ها موجوداتی که روی دو پا راه می روند ، مدام برای این و ان نقشه می کشند ، توطئه می چینند و به وقت گرسنگی همدیگر را می درند اما من از پس اندازم می خورم چندر غازی که در دوران شبه انسانیم به رسم ادمیت انباشته ام نمی دانم زمانی که پس اندازم تمام شود چه باید بکنم اوایل خود را به در ودیوار قفس می زدم و گاهی با صدای نارسم ناله ای از سر نومیدی می کشیدم اما خیلی زود به تنهایی نسبی ام خو گرفتم از بین همه انسان ها تا این اواخر تنها نامزدم به تماشای من می امد دیدارما عادی نبود هر زمان که لیلی می خواست بیاید پیش من. تلفن می زد بعد من کلید را از زیر در هل می دادم بیرون و می رفتم روی صندلی رو به پنجره ای که بانقاشی هایی از پرندگان، طبیعت و حیوانات پوشیده شده بود می نشستم به انتظار لی لی .
لی لی که می آمد صدای کفش هایش را در راه پله می شنیدم محکم قدم برمی داشت به پاگرد ها که می رسید اندکی توقف می کرد تا نفسی تازه کند آن وقت حتما به من فحش می داد که چرا خانه ام آسانسور ندارد پشت در که می رسید دو ضربه به در می زد تا رویم را از در برگردانم آن گاه خم می شد کلید را بر می داشت آهسته در را باز می کرد و می گفت سلام عزیزم امروز چطوری؟ من رو به ببر ها ، پرنده ها ، آهوها سلام می دادم و آهسته می گفتم مثل همیشه .می خندید : خوش به حالت آسمان شهر تو آفتابیست آن وقت عینکم را به چشم می زدم عینکی که خودش برایم سفارش داده بود شیشه های عینک برچسب سیاهی داشت برای ندیدن آدم ها .چشم هایم باز بود دلم می خواست روزنه ای در سیاهی ایجاد شود تا من بتوانم لی لی را ببینم تنها صدای نفس هایش را می شنیدم که به صورتم می خورد لبهایش مرا می بوسید و دست هایش در آغوشم می کشید اوایل لی لی هر روزبه دیدنم می آمد ، پیشم می ماند خانه را نظافت می کرد برایم کتاب می خواند موهایم را کوتاه می کرد مرا مجبور می کرد تا به حمام بروم صورتم را اصلاح می کرد و ساعت ها با هم حرف می زدیم لی لی مرا دلداری می داد و از تلاشش برای یافتن دکتر هایی می گفت که علاج بیماریم را کشف می کردند گاهی من سه تار می زدم و او می خواند نوشته هایم را وارسی می کرد تا اگر چیز به درد بخوری بین آن ها بود برای چاپ به دوستش بدهد دوست لی لی آنطور که می گفت سردبیر نشریه ای بوده که توقیف شده و چند شبی را در زندان گذرانده است لی لی می گفت وقتی رهایش کردند مثل سابق نبود حالا آنقدر بین مطبوعات چی ها اعتبار دارد که نوشته ای را برای چاپ تضمین کند البته برای من چندان فرقی نمی کرد چون من بعد از انتخابات دیگر روزنامه نمی خواندم اگربه فرض هم نوشته ام چاپ می شد من هرگز نمی فهمیدم لی لی می گفت سردبیر اول به او خبر می دهد و این توجه سردبیر نا خواسته حسادت مرا قلقلک می داد چیزی نگذشت که لی لی سر زدن هایش را به من کمتر کرد تلفن می زد می گفت مادرش مریض است ، باید برود سر کار و …بهانه ها زیاد شد تا امدنش شد هفته به هفته جمعه ها . به یاد آن جمعه ای که لی لی را در فرح زاد دیدم مانتوی آبی کوتاهی پوشیده بود با شال ابر و بادی آبی و سفید درست مثل آسمان نیمه ابری که هر لحظه می خواهد ببارد رازی در چشمان لی لی بود که آدم را وا می داشت تا آن را کشف کند چیزی که هم او را زیبا می کرد و هم ترسناک.آن روز من عاشق شدم هنوز هم نمی دانم عاشق خود لی لی شدم یا اندوه چهره اش نمی دانم کنجکاوی من برای پرده برداشتن از راز چشمهای لی لی بود که مرا عاشقش کرد یا خود لی لی به عنوان جنس مونث با تمام پیچیدگی هایی که در تمام سنین نوجوانی و جوانی از کشف آن منع شده بودم. لی لی همه ذهن مرا به خود مشغول کرد ساعت ها در اتاقم می نشستم و برایش شعر می سرودم شعر ها را که برایش می خواندم فقط می خندید می گفت تو دیوانه ای . چند وقت پیش لی لی همه ی شعر هایی را که آن زمان برایش سروده بودم با خود برد اوایل گمان می کردم آن را برای چاپ در روز نامه دوستش برده است اما حالا یقین دارم که آن ها را سر به نیست کرده جایی آن بیرون میان آن ادم ها سروده های مرا که اکنون شباهتی به آن ها ندارم برای همیشه سوزانده است تاآخرین ارتباط مرا با دنیای آدم ها قطع کند. یادم می آید جمعه سه هفته پیش بود لی لی به عادت همیشه مرا روی صندلی رو به آینه قدی نشانده بود موهایم راکوتاه می کرد زیر لب آهسته شعری را می خواند که برایم آشنا بود ناگهان بی مقدمه پرسید : هیچ دقت کرده ای موهایت تازگی ها زود به زود بلند می شود خندان گفتم خوب چه بهتر تو مجبور می شوی زود به زود سراغم بیایی برای کوتاه کردن مو ها هم که شده . لی لی خندید گفتم خیلی وقت است درآینه خود را ندیده ام حسرتی در کلامم بود که لی لی را در سکوت فرو برد من تا به حال فقط به چشم هایم در آینه نگاه کرده ام آخرین بار هم که دیدمشان خوب یادم است دو حفره سیاه خالی بودند خیره به من بی انکه روحی در ان ها نفس بکشد نه سوالی در چشم ها بود و نه امیدی تنها بی نهایتی از بی تفاوتی ها بودند در تاریکی مطلق . لی لی آرام پرسید : از دیدن خودت هم در آینه حالت به هم می خورد؟ سری به نشانه تایید تکان دادم لی لی من منی کرد : شاید به این دلیل است که تو دیگر شبیه به آدم ها نیستی دندان هایت شبیه دندانهای ادمیزاد نیست گوش هایت بزرگتر از معمول ادم هاست هیچ دقت کرده ایی که خیلی وقت ها روی چهار دست و پا راه می روی صدایت هم که … گفتم : می خواهی بروی برو شاید دیگر من و تو به یک دنیا تعلق نداریم من متعلق به دنیای حیوانات هستم و تو ..برگرد پیش ادم ها حیوان بودن سخت تر است لی لی موهایم را رها کرد کیفش را برداشت و رفت.
امروز جمعه ای دیگر است و من خانه را مرتب کرده ام
قهوه گذاشته ام گل های رز قرمز و سفید از گل فروشی سفارش داده ام و منتظرلی لی رو به پنجره ای نشسته ام که غرق دررنگ های زرد و قرمز و نارنجی غروب خورشید است با دو لکه ابر روی اسمانش و یک دسته پرنده مهاجر. سگ ژرمن شپردم که اینترنتی خریده بودم کنار پایم لمیده چشم هایش را بسته است و گه گاه خودش را تکانی می دهد این نژاد سگ را به خاطر رفتار و نوع ساختار بدنش دوست دارم گویی با آدم حرف می زند، مرا می فهمد به تقویم روی دیوار که به طرز غیر عادی بزرگ است نگاه می کنم امروز سوم مهر ماه است و روز تولد من دلم برای دیدن پاییز شهر تنگ شده فصل ها برای من تصاویر تلویزیونی و نقاشی هایی بودند که با شروع هر فصل لی لی به شیشه سالن می چسباند ایده ی خودش بود می گفت نگاهشان کنم دلم باز می شود تابلویی خطاطی شده که اسم خودش را داده بود بنویسند تو در تو و پیچ در پیچ به جای عکس خودش در اتاق خواب به دیوار زده بود روی تخت که دراز می کشیدم ساعت ها به لی لی های در هم بر هم پیچ و خم دار نگاه می کردم یک روز لی لی امد و همه عکس ها و آینه ها را با خودش برد و جا ی ان ها این تابلو لی لی در هم را گذاشت . اوایل تابلو لی لی مرا ارام می کرد و برایم جای همه عکس ها بود پدر بود مادر بود وشاعر ها و نویسنده هایی که دوستتشان داشتم و نمی توانستم نگاهشان کنم ولی چندی گذشت که لی لی هم مرا آرام نمی کرد شاید همین حس من باعث شده بود لی لی دیر به دیر به سراغم بیاید وحالا هم سه هفته می شد که نیامده بود .یک روز هم تلفن را برداشتم و تا می توانستم عکس حیوان و پرنده و منظره و … همین ماده سگ را سفارش دادم البته دو تا مرغ عشق هم داشتم که یک جمعه که لی لی امده بود پیشم گفت طفلکی ها مرده اند چند روز می شود فراموش کردی بیچاره ها را غذا بدهی . گفتم آخر من تا دیشب هم صدای عشق بازیشان را می شنیدم لی لی خندید دلت برای من تنگ شده بوده خیالاتی شدی عزیزم و شنیدم قفس را برد بیرون بیندازد سطل آشغال داد زدم حداقل در باغچه دفنشان کن طفلکی ها را. شنیدم لی لی گفت باشد.هنوز هم باورم نمی شود مرده باشند لی لی اولین جمعه ای که آمد و این سگ را دید جا خورد : نر است یا ماده؟ وقتی گفتم ماده است صدایش تغییر کرد با وجود عینک سیاه به چشمم حس کردم چهره اش غمگین شد ان جمعه بیشتر من حرف زدم و لی لی ساکت بود شام که خوردیم رفت نماند گفت باید دارو های مادرش را بدهد برادرش امشب خانه نبود بعد از ان دو هفته نیامد و فقط تلفن زد قبل از اینکه خدا حافظی کند گفتم ممنون که تا الان پیشم ماندی و مرا دوست داشتی گفت الان هم دوستت دارم جور دیگری گفتم چه جور دیگری مثل بیمار ناعلاجی که یک جمعه که می آیی ممکن است مرده باشد ادمی که ادم ها هرکه می خواهند باشند حالش را بهم می زنند گفت ناراحت نباش من با تو هستم جمعه دیگر حتما می آیم .ساعت ۹ صبح است و صدای گام های لی لی را نمی شنوم این دو هفته از تلویزیون آدم های زیادی را تماشا کرده ام و بالا آورده ام آدم های متفاوت از هر نژاد و رنگی آدم هایی در حال جنگ آدم های زندانی آدم های مهم و سرشناس رئیس جمهور ها مردم عادی روستایی در افریقا که برهنه زندگی می کردند و … همه شان حالم را بهم زدند خون بالا اوردم بدنم رو به تحلیل بود این ها را به لی لی نگفتم این ها را فقط ماده سگ می بیند و هر بار با زبانش مرا می لیسد تا تسکینم بدهد چیزی در نگاه اوست که مرا ارام می کند تازگی ها شب ها کنارم روی تخت دراز می کشد خودش را به من می چسباند و تند تند نفس می زد به صدای نفس هایش عادت کرده ام ضرباهنگ نفس هایش حس ناشناخته ای را در من بیدار می کند مور مورم می شود گاهی صبح ها که بیدار می شوم خودم را می بینم که ماده سگ را در اغوش کشیده ام آن گاه ساعت ها او را می بویم شاید اگر لی لی می امد حالم بهتر می شد مطمئنم تلویزیون را قطع می کرد و برایم شعر می خواند با هم والس می رقصیدیم گاهی هم گیتار می زد تا به قول خودش روحم تازه شود انگاه او را در اغوش می کشیدم و ساعت ها می بوییدم تا خوابم ببرد اما سه هفته می شد که لی لی هم نیامده بود و فکر او هم حالم را بهم می زد با اینکه امروز هم به عادت همیشگی رو به پنجره با عینک سیاهم نشسته بودم تا صدای کفش ها و نفس هایش را بشنوم اما نمی دانم چرا حال عجیبی داشتم بدنم ضعف داشت و سه بار پشت سر هم بالا اورده بودم مجبور شدم دوبار پیراهنم را عوض کنم و سنگفرش آشپزخانه را تی بکشم و حالا هم چیزی درونم در تلاطم است ماده سگ خود را به پاهایم می مالد نفس نفس می زند می خواهد بغلش کنم و عمیق او را بو بکشم تلفن زنگ می خورد حتما لی لی است و می خواهد بگوید نمی تواند بیاید بلند می شوم سگ هم از جایش می پرد و گوش هایش را تیز می کند تلفن را که برمی دارم قطع شده شماره را چک می کنم لی لی بود بهتر بگذار بیاید به سرعت می روم اتاق خواب و کشوی زیر تخت را بیرون می ریزم روزنامه ی کفش را کنار می زنم آینه جیبی شکسته و کهنه را بر می دارم این آینه از دید لی لی جا مانده بود همان روزی که به بهانه عید همه خانه را به هم ریخت و آینه ها را با خود برد زیر تخت پیدایش کردم بی انکه لی لی متوجه بشود پنهانش کردم همان وقت فهمیده بودم که بالاخره روزی می رسد که از این زندگی ایزوله نیمه انسانی خسته خواهم شد از چشم های بینایی که باید به کور بودن عادت کنند گوش هایی که محکوم به شنیدن تنها یک صدا هستند و زبانی که خیال دارد بسته بماند خیلی وقت پیش باید خود را خلاص می کردم باید آن قدر در آینه به خودم نگاه می کردم تا دل و روده هایم بالا بیاید و به زندگیم گند اخرش را بزند ماده سگ حالا روبرویم نشسته است سرش را بالا گرفته و صاف به چشمانم ذل زده . رازی در چشمانش است که آدم را وا می دارد تا آن را کشف کند چیزی که هم او را زیبا می کند و هم ترسناک درست مثل لی لی و شاید زیباتر از او .
لی لی پله ها را بالا می آید سراسیمه است در پاگرد ها نمی ایستد صدای کفش هایش لحظه ای قطع نمی شود قدم هایش گاهی سست می شود مثل اینکه پاهایش را به زور دنبال خود روی پله ها می کشد به در که می رسد دستانش کورمال کورمال کلید را می جوید من اما در را برایش باز گذاشته ام کافیست اندکی دستگیره را فشار دهد آن وقت وارد دنیای من می شود.

ندا پیش یار

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها