هر روز یک داستان کوتاه
عطر

عطر

کانال تلگرام
تلگرام

سلیمان عبادی راد

 

– نمیخوام تو بهم پی اِم بدی! میلاد میفهمی چی میگم؟! نده پی ام! ای بابا!
– نمیتونم، خودتم خوب میدونی
– ببین، تو اون چیزی که دنبالشی دیگه ازم نمیبینی، چرا وقتتو تلف میکنی، این همه دختر، برو با اونا …
شروع میکنه به تایپ کردن، دلم نمیخواد پیام بعدیشو بخونم و برای هزارمین بار بلاکش میکنم. واقعاً دیوونه است، توی این سه سالی که می شناسمش هنوزم درکش نکردم. از پیارسال که یه شب رو باهم گذروندیم دیوونه تر شده و مرتباً پیام میده، از همون شبم کنده بودم ازش، مزاحمتاش ازون شب شروع شد، هیچوقتم نتونستم به این کاراش عادت کنم، بعضی وقتا جوابشو میدم و یه مدت باهاش خوب تا میکنم، کارایی رو که پشت چت دوست داره براش انجام میدم، و آخر سر بلاکش میکنم، تا متنفر بشه ازم و بِکنه، اما اینکارم انگار جری تر از قبلش میکنه و دوباره با یه شماره دیگه پیام میده. همین چرخه ماههاس که داره تکرار میشه و شورش دیگه در اومده، نقطه ضعفمو میدونه، البته خودمم بی تقصیر نیستم، اون روزی که اومده بود نباید میزاشتم شبشم بمونه پیشم، تازه اینم هست که بهش گفته بودم از اندامم تعریف کنی کیف میکنم، تو همین حرفم گیر کرده و هر بار که پی ام میده ته حرفاش میرسه به این، دیگه خودمم چندشم شده از این نقطه ضعفم. بازم یه مدت دیگه سر و کله اش پیدا میشه و باز بلاک! فشار زیادی رو تحمل میکنم از دستش، ول کُنَم نیس.
صاحبخونه هم این وسط رو اعصابه، نمیدونم چه مرگش شده، همه چی از هفته پیش شروع شد، عصر پنجشنبه هفته پیش که زنگ زدم و جواب نداد تا بگم بیاد بخاریمونو وصل کنه، از تلگرام پیام داده بود که عصر میام نصبش میکنم براتون، بعد اون هی وقت و بی وقت چرت و پرت میفرستاد واسم از تلگرام، همون روزی ام که زنگ زدم، ساعت یازده شب اومد بخاری رو نصب کرد و رفت، با خانمش اومده بود. اصلاً به قیافه اش نمیخورد آدم اون کاره ای باشه، اما چیزایی که برام میفرستاد شرم آور بود، دو سه باری خواستم جوکای خاک بر سریشو واسه دخترش بفرستم و آبروشو ببرم، ولی حیفم اومد اون همه ریش و سبیلی که میذاشت تا خودش رو مذهبی نشون بده خراب کنم، آخرین سری هم فیلم فرستاده بود از خودش در زوایای مختلف! دیگه جایز نبود بیشتر ازین تحقیر شم، انگار جواب ندادنامو حمل به اوکی بودنم گرفته بود، بلاکش کردم، زنگ زد، رد کردم تماسشو، اس ام اس داد : ” مستاجر به این بی جنبگی نداشتم، این همه ادا نوبره والا، راضیت میکنم، راه بیا ” جوابشو ندادم، حرفی نداشتم بزنم. من و مهشید از خوابگاه دانشگاه کنده بودیم که یه سری آدمهای نچسب رو تحمل نکنیم، خیر سرمون مثلاً خونه گرفته بودیم، اما ظاهراً، من از چاله افتاده بودم توی چاه. همون شبی ام که اومده بود، نگاهش رو دنبال کردم، روی صورتم نبود و دزدکی، جاهای دیگه رو رصد میکرد! مهشیدم متوجه قضیه شده بود و بعد رفتنش، همین حرفو می زد. مهشیدی که هیچوقت تحمل همچین آدمایی رو نداره و همیشه با نفرت خاصی از مردایی حرف میزنه که سرشون تو کار خودشون نیس، میدونم جریان این نفرتش سر چیه؛ مامانش بخاطر همین چیزا بوده که از باباش جدا شده، اینو از بچه ها شنیده بودم و خودش بهم نگفته بود.
تو طول همین ترم، این نوع طرز نگاه صاحبخونه رو توی چشای استاد ” انگلمون “مون هم میدیدم. میان ترمو غایب بودم و برام صفر وارد کرده بود، باید میرفتم دفترش، بعد کلی حرفا و گلایه ها، گستاخانه، برگشت بهم گفت: ” خانمِ ناصرزاده ! اگه شما مشکلی روحی ای، چیزی دارین، منظورم اگه تنهاییه من میتونم براتون حل کنم ” .
والا این قد و بالا و جذابیت من بزرگترین مشکلم بود، و وجود انگلِ مردایی ازین دست!
تلفنم زنگ خورد، باز باید میلاد باشه، از یه شماره جدید لابد میخاد بره رو مخم، این بشر این همه بلاک رو حالی نمیشه، با بی میلی به گوشیم نگاه کردم؛ نه این شماره خیلی آشنا میومد؛ یادم اومد، امین بود، انگار که منتظر تلفنش بوده باشم سریع جواب دادم، داشت میومد قم، میگفت که میخوام ببینمت. آخرین بار شیش ماه پیش دیده بودمش، معلوم نیست چرا یهویی بعد اون همه فحش و فحشکاری سر یه چیزی که توافق کرده بودیم و زده بود زیرش، زنگ زده، عجیب بود، فک میکردم دیگه منو فراموش کرده، سر همین موضوع بهش تیکه انداختم، دلیل زنگشو مستقیم نگفت، ولی میدونستم واسه چی میخوادم، فقط گفت میخام که ببینمت، همون جای همیشگی، سوئیت خانم اسدی! رگ‌خواب خانم اسدی دستش بود و اجاره بهای یه شب رو نصف به نصف تخفیف میگرفت. چه سری بود تو کارش نمیدونستم. یکمی حالم عوض شد با تلفنش، اما چون اعصابم خورد شده بود از مزاحمتهای دنباله دار میلاد، با بی میلی ازش خواستم شب زنگ بزنه تا رو براه شم. میدونست اخلاقمو و قطع کرد. ثانیه نگذشت که گوشیم دوباره زنگ خورد، انگار یادش رفته بود، اهمیت ندادم، دوباره زنگ خورد، برا اینکه بزارم سایلنت گوشیمو درآوردم، مهشید بود، ورداشتم، پرسید کی میام، و گفت دو سه تا نون بخرم توی راه، بهش گفته بودم عصر میام و نیازی به پرسیدن این‌ نبود.
باید میرفتم‌ کافه جمعه، همیشه تنها میرفتم، تقریباً با اکثر مشتریهای ثابتش آشنا بودم، حمید رو هم اونجا دیدم برا اولین بار، امروز واقعاً دلم حمیدُ میخواست، اون تنها کسی بود که میتونست آرومم کنه! باید باهاش کلی حرف میزدم راجع به حال بدم. شمارشو گرفتم که بگم بیاد کافه، اما ور نداشت، دو سه باری زنگ زدم، ور نداشت، کلافه شدم ازینکه نمیتونستم امروزو ببینمش. روز مسخره ای انگار پیش رو بود. بی هدف توی خیابون چرخی زدم، ظهر سردی بود، چند تا نون خریدم و تاکسی گرفتم و برگشتم خونه. صدای موزیک از توی خونه تا دم در میومد.
***
باورم نمیشد، احساس میکردم خوابم، هزاران سئوال توی ذهنم به یک باره متولد شد، به چیزایی که دیده بودم و ندیده بودم فک‌ میکردم ، بهم ریختگی وحشتناک خونه، دستمالای کاغذی مچاله شده که انگار حسابشون از دست اتاق در رفته باشه، سخاوتمندانه اتاقو پر کرده بود، لباسای مردونه ای قاطی لباسای زیر مهشید روی مبل ولو بود، عطر آشنایی خونه رو گرم کرده بود، خنده های مردونه ای از توی حموم میومد؛ باورم‌ نمیشد، سریع زدم از خونه بیرون، صدای موزیک دنبالم میکرد، من از موزیک خنده های اون مرد ناشناس فرار میکردم، نشستم روی سکوی درب ورودی، نون ها هنوز توی دستم مونده بود. هوا سردتر شده بود، چشامو بستم و باز کردم، دیدم، هیوندای صاحبخونه اون سمت خیابون پارک شده، عطرش انگار از ماشینش هم میومد!

سلیمان عبادی راد

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها