هر روز یک داستان کوتاه
پروانه

پروانه

کانال تلگرام
تلگرام

بند بند تنت را برطناب این شهر خشک می کنم

آفتاب می خواهم

تاخون لباست خشک شود

کسی نفهمد آبریز گلوی تو

نفس گیر رودهای خروشان زندگی من ست

روزی ، روزگاری ، دخترم

بزرگ می شوی

دفتر شعرم را ورق می زنی

دست می کشی به تاریکی شعرهایم

هرجا قطره ای خون دیدی

بدان

بند بند تن  پروانه ای را بر طناب شعر هایم

خشک کرده ام

فاطمه مزبان پور -خرداد ۸۸

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها