هر روز یک داستان کوتاه
مصطبه عشق

مصطبه عشق

کانال تلگرام
تلگرام

صــــدبار بگفتم که سفرکن!
که نکردی!
ازمصطبه عشق حذر کن!
که نکردی!
گفتم زصف بت شکنان دورشو ای دل ترک سپــرو تیروتبر کن
که نکردی!
با شـــهره بتان بست نشستی ، نرمیدی گفتم ز حیا دیده سپر کن
که نکردی!
گفتم که نظربازی! از این روی به اینها با دیدهء کورانه نظر کن
که نکردی!
گفتم که نِه‌ای مردخطر، رو به ره خویش ختم سخن عشق و خطر کن
که نکردی!
بر پردهء کَس، چند بگفتم که میاویز!؟ هرپرده بسوزان و گذر کن
که نکردی!
چندیست نشستی سرِ این خاک، چه جویی؟ گفتم که از آن کحلِ‌بصر کن
که نکردی!
گفتی که هرآنچه‌ست ازین خاکِ سماویست گفتم پس ازین خاک به سر کن
که نکردی!
دیر است که گویم برو، برگرد، از این راه سود است اگر، جمله ضررکن
که نکردی!

 

شهرام شعبانی

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها