هر روز یک داستان کوتاه

پنجره

کانال تلگرام
تلگرام

 

پنجره را باز کردم یک مشت هوای تازه قورت دادم به شش ها نرسیده بیرونش ریختم انقدر این کار را ادامه دادم تا بغضم نترکد. رو کردم به زن نظافتچی:”هوا خیلی سرد شده ”

دلم می خواست با یکی حرف بزنم حتی شده در مورد هوا یا چیزی شبیه به این.

زن تعجب کرد جارو به دست تند سری تکان داد ادامه دادم:”تا دیروز هوا خوب بود یهویی یخبندان شد هوا شناسی گفته بود دو سه روز دیگه این سامانه لعنتی سرما می رسه اینجا”

زن اما ساکت مشغول نظافت بود این بار حتی سری هم تکان نداد بی خیال شدم چند نفس عمیق کشیدم کیفم را برداشتم کامپیوتر را خاموش کردم ساعت از ۷ شب گذشته بود.

سوار تاکسی شدم صورتم را چسباندم به شیشه ها کردم بعد با انگشت شروع کردم به کشیدن آدمک مسخره ای که بینی نداشت دوباره بغضم گرفته بود لبم می لرزید اگر راننده آهنگ را خاموش نمی کرد می زدم زیر گریه .نرسیده به کافی شاپ به راننده گفتم نگه دارد دستها در جیب قدم زدم چند دقیقه ای جلوی درش ایستادم مردد بودم زمان برد تا با خودم کنار آمدم که بروم تو .

دختر کافه چی مثل همیشه خوش برخورد به استقبالم آمد چند کلمه مختصر بینمان رد و بدل شد تا رسیدم به میز همیشگی درست پشت سرش ایستادم اخرین تردید ها به قلبم چنگ می زدند خوب نگاهش کردم همه چیز مثل سابق بود مو های مشکی کم پشت بلوز بافتنی قرمز که یقه اش حلقه زده بود دور گردنش کلاه فرانسوی مشکی روی میز و دست هایی که با چیزی نامعلوم روی میز ور می رفت دور زدم مرا که دید بلند شد دستم را فشرد نشستیم روبروی هم مثل دو تزار روس آماده دوئل گفتم : خیلی فکر کردم نمی تونم… بغضم ترکید دستمالی بهم تعارف کرد سرش را پایین انداخت گفت :نمی شود کاری کرد شروع کردم به ریز ریز کردن دستمال خیس ادامه داد : اگه یه کم شهامت داشته باشی اوضاع روبراه می شه  نالیدم : می دونی اوضاع هیچ وقت روبراه نمی شه شدنی نیست نمی تونم… دستهایم را گرفت : تو از پسش بر می یای کافیه اون امضای لعنتیت رو بندازی زیر گواهی نگاهش کردم :فکر کردی کار آسونیه مسئولیت داره اصلا می فهمی ازم چی می خوای کلافه سری تکان داد: فکر می کردم قبلا حرفامون رو زدیم صاف تو چشمام نگاه کرد محکم شونه هام رو که می لرزید گرفت:برای همه مون خوبه عصبانی شدم: اینکه بگم زنت دیوونه است خوبه  اون فقط تو شوکه می فهمی ؟ سیگاری آتش زد: اون دیوونه است نمی خواست من رو بکشه؟ یادت نیست تو رو داشت خفه می کرد؟ گفتم: حق داشت من دوستش بودم اشتباه کردیم می فهمی سیگار را محکم توی زیرسیگاری فشار داد : از اول هم عاشقش نبودم من تو رو دوست دارم تو بگی دیوونه است راحت طلاقش می دم .  گفتم : بگم پشیمون شدم چی  گفت : اونوقت هر دوتاتون رو از دست می دم ناراحت به میز خیره شد بلند شدم :باید بازم فکر کنم می خواست چیزی بگوید ولی پشیمان شد فقط نگاهم کردخداحافظی کردم با عجله رفتم بیرون نیم ساعتی پیاده روی کردم دست آخر بهش زنگ زدم سه بوق نزده برداشت:الو گفتم :فردا بیا برگه ها رو تحویل بگیر گفت :ممنونم کی بیام ؟ گفتم :کل روز بیمارستانم می دم به منشیم بیا ازش بگیر گفت:کی خودت رو ببینم مکث کوتاهی کردم و گفتم :هیچ وقت .

 

ندا پیش یار

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.