هر روز یک داستان کوتاه
شفق

از شفق تا فلق

کانال تلگرام
تلگرام

 

داستان برگزیده از نگاه مخاطب در مسابقه ی داستان نویسی نیمه ی دوم خرداد ۹۶ با موضوع “ترس “

 

پير مرد مثل هر روز تور ماهيگيري اش را روي دوشش انداخت و زنبيل فرسوده اش را در دست هاي زمختش گرفت و با گامهاي سنگين خودش را به اسكله ي كنار مرداب رساند . چوب هاي آب خورده ي اسكله كه به رنگ قهوه اي در آمده بودند ، زير نور ملايم خورشيد ؛ جلوه ي ديگري داشتند . آن روز اسكله زيباتر از هميشه به نظر مي رسيد.

 

اواخر پاييز بود و باد سردي مي وزيد . پير مرد سوزش سرما را روي گونه هايش احساس مي كرد . سرش را بالا گرفت و نگاهي به آسمان انداخت . صورت آسمان به سرخي مي زد . ديگر چيزي به غروب آفتاب نمانده بود .

بايد مي رفت ، روي يكي از تيرك هاي چوبي كه قايق را به آن بسته بود خم شد و طناب را باز

كرد . همينكه سوار قايق شد ، اول سيگاري روشن كرد و بعد پاروي بلندش را در بستر نرم مرداب فرو كرد ؛ قايق به آرامي روي آب لغزيد و از اسكله جدا شد .

سكوت سنگين ، مرداب را مقهور خود كرده بود .

تنها صداي قورباغه ها و پرندگان مهاجر ي كه اين سو و آن سو مي رفتند ، هر از گاهي خواب مرداب را آشفته مي كردند.  سرش را به عقب برگرداند و به اسكله نگاه كرد ، كسي ديده نمي شد  . هنوز هيچ صيادي كارش را آغاز نكرده بود.

تيرك هاي چوبي كه چون نگهباناني خستگي ناپذير در دو رديف موازي روي اسكله علم شده بودند ؛ تنها بدرقه كنندگان پير مرد بودند كه با وقار هميشگي و سرشار از سكوت با او خداحافظي مي كردند.

 

مرداب از دو سو با چند رديف چوب هاي عريان خيزران و بعد انبوه درختان جنگل احاطه شده بود . قايق با آهستگي به حركت خود ادامه مي داد . نگاه پير مرد به دوردست ها دوخته شده بود و اصلا پلك نمي زد . خاكستر سيگار گوشه ي لبش ، از فرط بلندي از كمر خم شده بود. فلاسك چاي را از زنبيل بيرون كشيد  و يك ليوان چاي داغ براي خودش ريخت .

همان موقع صداي برخورد چيزي با قايق را شنيد ؛ سرش را به طرف صدا چرخاند و بيدرنگ قايق تكان سختي خورد و نيمي از چاي به روي چكمه هايش ريخت . ناگهان ، دو دست از آب بيرون آمد و لبه ي قايق را گرفت ؛ سپس چيزي در هيات يك مرد كه رنگ به چهره نداشت و صورتش مثل گچ سفيد بود، جستي زد و خودش را به درون قايق انداخت . پير مرد ترسيد ، خواست حرفي بزند ؛ اما زبانش بند آمده بود . بي اختيار ليوان را با تمام نيروي دستش به طرف صورت مرد پرتاب كرد ، ولي ليوان انگار كه هوا را بشكافد ؛ از درون صورت مرد عبور كرد و چند متر آن طرف تر طعمه ي مرداب شد . پير مرد با چشماني حيرت زده خودش را عقب كشيد و با صدايي لرزان زير لب چند بار نام خدا را زمزمه كرد . اما مرد ، در حالي كه قطرات آب از سر و رويش مي چكيد ؛ بي آنكه چيزي بگويد ، هنوز با نگاه مرموزش عمق چشمان پير مرد را مي كاويد . وحشتي عميق در نگاه پير مرد موج مي زد  . مرد از جايش بلند شد و آنسوي قايق ، درست روبروي پير مرد نشست و خيلي آهسته گفت :  آروم باش مرد .

اين حرف تاثير خوبي در پير مرد داشت و اضطراب  را اندكي در درونش  فرو نشاند  . كمي آرام گرفت و فكر كرد ، فعلا خطري از جانب  غريبه اي كه در مقابلش نشسته  ؛ متوجه او نيست .با خودش گفت :  آدم كه نيست ،  از ما بهترون هم  كه نبود …

مرد انگار كه افكار پير مرد را خوانده باشد ، با صداي زنگ دارش گفت : من به ديدن همه ميرم ، بعضي ها تو خواب منو مي بينن و يه عده هم تو بيداري .

حال پير مرد با شنيدن اين حرف دگرگون شد و سرش را از قايق بيرون گرفت و چيزي مثل زردآب استفراغ كرد . رخوت عجيبي در عضلاتش حس مي كرد و بدنش سرد شده بود. حال بدي داشت و در آن وضع رقت بار تمام علائمي را كه در باره ي جان كندن يك محتضر ديده يا شنيده بود ، يك به يك در وجودش احساس مي كرد.

زمان به كندي سپري مي شد و انگار اين درد احتضار ، پاياني نداشت . پير مرد با صداي گرفته اي گفت : هنرت رو نشون بده … كارت رو تموم كن.

مرد با همون آرامش و تاني پيشين گفت : آروم باش ، هنوز براي تو يه فرصتي هست .

پير مرد كه خودش را از دست رفته مي ديد، با شنيدن اين حرف جاني دوباره گرفت ؛ درست مثل آن بچه ماهي هايي كه بعد از يك صيد خوب به آب پس مي داد ، احساس كرد ؛ خون تازه اي در رگهايش جاري شده و پرسيد : فرصت ؟ … تا كي ؟.

مرد خيلي آرام و شمرده جواب داد : از الان تا سپيده ي صبح ؛ اگه بتوني تا اون موقع هفت تا ماهي نقره اي صيد كني … هفت سال ديگه ميام سراغت .

پير مرد صبر نكرد تا حرف مرد به آخر برسد ، با عجله تورش را آماده كرد و از جايش بلند شد و با مهارت آن را به آب انداخت . چند لحظه صبر كرد و بعد تور را بالا كشيد .

 

باور كردني نبود . شش عدد ماهي كه مثل نقره مي درخشيدند ، درون تور و روي كف قايق جست و خيز مي كردند . ماهي ها را از تور بيرون كشيد و روي قايق رها كرد .

برق شادي در چشمانش مي درخشيد و با اميدي مضاعف كارش را دوباره از سر گرفت .

با شعف كودكانه اي ، ريسمان تور را در دستانش فشرد ، اين بار كمي بيشتر حوصله كرد و بعد تور را با دقت جمع كرد . تور خالي بود .  بي آنكه بخواهد  ، نگاهش از تور خالي به چشمان نافذ مرد كشيده شد و وحشتي مرگبار تمام وجودش را در بر گرفت . بلافاصله نگاهش را دزديد و از نو سعي كرد ، ولي باز هم تور خالي را از آب بيرون كشيد .

 

پاسي از شب مي گذشت . ماه نقره اي پشت ابرهاي سياه خوابش برده بود.دانه هاي گرم عرق از درون شيارهاي خطوط پيشاني پير مرد  راهشان را بسوي ابروهاي پر پشت سفيد رنكش ، پيدا مي كردند و در آن گم مي شدند . شقيقه هايش به شدت مي زد.

بيش از صد بار تور خالي را از آب بيرون كشيده بود و در دل مرداب را لعنت مي كرد كه اينچنين او را به بازي گرفته است . زمان به سرعت سپري مي شد ، در درون پير مرد اين انديشه كه هرگز موفق به صيد ماهي هفتم نخواهد شد ؛ قوت گرفت . ديگر تاب مقاومت نداشت  .  خسته بود و احساس درماندگي مي كرد . ناگهان تور را رها كرد و مرداب با ولع چون هيولايي آن را بلعيد . پير مرد با چهره اي مايوس روي كف قايق زانو زد ، سرش را پايين گرفت و به ماهي ها نقره اي خيره شد كه ديگر تقلايي نمي كردند و آرام گرفته و به خواب ابدي فرو رفته بودند. لحظه اي به مرد نگاه كرد كه همچنان او را تماشا مي كرد .

سعي كرد چيزي بگويد اما حرفي به خاطرش خطور نكرد . تبسمي بر لبانش نقش بست و در همان حال  نگاهش روي انبوه درختان جنگل لغزيد . نم نم باران آغاز شده بود و پير مرد طراوت آن  را رو ي پوست صورتش حس مي كرد .

 

هنوز ساعتي از صبح نگذشته بود كه خبر مرگ پير مرد در تمام بندر پيچيد . چند تن از صيادان ، در راه بازگشت ؛ جسد بي جان او را درون قايق سرگردانش ، پيدا كرده بودند . براي بيشتر آن مردان ، مرگ چيز تازه و يا بيگانه اي نبود ؛ اما خاطره آن ماهي هاي نقره اي و تصوير آن تبسم شگفت انگيز در آن سپيده دم باراني چيزي نبود ، كه به اين زودي ها از ذهن صيادان  زدوده شود .

 

 

 

 

بهزاد الماسي

 

دانلود داستان کوتاه از ” شفق تا فلق ” به قلم “بهزاد الماسی “

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها