هر روز یک داستان کوتاه
بال

خوردم زمین بال هایم شکست

کانال تلگرام
تلگرام

داستان “خوردم زمین بال هایم شکست” ( کلاسیکی عاشقانه برای شانزده ساله‌ها )
مثل همیشه از درب اصلی وارد دانشگاه شدم و مانند هر روز از جملات خشکیده روی پارچه‌های چلوار، “پارچه‌ی کفن” ، انرژی می‌گرفتم. ” هرچه مصیبت بر سر این ملت آمده است از دانشگاه است “. ” دانشگاه باید دانشگاه باشد”.
چند روز بود زمستان از در آشتی درآمده‌ و توده‌ای هوای‌سرد از مغرب‌زمین همراه آورده‌بود تا حال و هوایی زمستانی به کشورِ همیشه بهار و گل و بلبل ما بدهد. اون‌قدر گرمی رنگ سرخِ آژیرقرمز به تن این مردم خورده‌بود که همه برنزه شده‌بودند.
برف سنگینی باریده‌بود. در خیابان کنار زمینِ چمنِ « ببخشید بعد از انقلاب دهن چمن رو آسفالت کردند و الان محل برگزاری نماز جمعه‌ست » دانشگاه به اندازه رد شدن چند نفر راهی باز کرده‌بودند.
اون روز به کت و شلوارم یک بارانی « سوغات فرنگ رفتن اخوی» اضافه شده‌بود.
علاوه بر کیف، چند کتاب زیربغل‌زده‌بودم . نزدیک دانشکده حقوق ، برای عبور چند دخترخانم ناچارشدم روی برف یخ زده بروم، رفتم و لحظه‌ای کفش‌هایم و بعد آسمان با ابر‌های گره‌خورده و تیره رنگ جلوی نظرم‌آمدند. عریانی درختانِ چنار انگار قد آنها را بلندتر کرده‌بود.
به خودم‌آمدم. کیف و کتاب‌هایم هر کدام به سوئی پرت‌شده‌بود. وقتی توانستم بنشینم دردی ناخوشایند در ناحیه باسنم احساس‌کردم که تنها واژه گویای آن آخ بود. همه اینها با آتشی که در گوش‌هایم از خجالت و شرم شعله می‌کشید همراه شد و زمین گیرم‌کرد.
دو تا از دخترخانم‌ها ریسه می‌رفتن ، فقط یکی‌ از آن سه نفر در عین ناباوریم « بعد از اینکه اطراف را بررسی‌کرد» زیر بازویم را گرفت و کمکم‌کرد تا از زمین بلند‌شوم . یکی از کتابها چند متری دورترک افتاده‌بود . آنرا آورد ؛ چشم غرّه‌ای به دختران رفت و با لبخندی ؛ نمی‌دانم چه چیزی گفت، آن موقع با زبان نگاه آشنانبودم .
نگاه ، لبخند ، ………خوردم زمین بال‌هایم شکست.
دهه‌ی شصت دوره شاملو ؛ دختران دشت دختران انتظار…. شجریان ؛ ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال… سهراب ؛ آنقدر بی‌تابم که دلم می‌خواهد بدَوَم تا ته دشت …و صدای مخملین مسعود بختیاری ؛ آی شُلیل…
دوره ، دوره عشق‌های نگاهی و احساسات پنهان و فروخورده‌بود . تمام دختران و پسران بدون استثنا، یکی دو بار هشت کتاب را بلعیده‌بودند.
درد‌داشتم ، در همان ناحیه . آن شب خواب، بی‌خواب . یک اتفاقی درونم افتاده‌بود . چی ؟ نمی دانستم . اما یک چیزی را خوب یادم مانده‌است ، حتی برای لحظه‌ای ؛ چهره ، لبخند ، حیا و زیبایی قاب شده در روسری سرمه‌ای‌یش از جلوی چشمانم دور نمی‌شد .
آن‌قدر گشتم تا بالاخره او را در دانشکده داروسازی ، همسایه دانشکده حقوق پیداکردم . وقتی دیدمش نگاهی‌کرد. این بار فهمیدم چه می‌گوید؛ “موقعیت مناسب نیست” . چند وقت بعد عصرها کنار میزِ تلفن می نشستم و حقوق‌مدنی “باب نکاح و طلاق” را می‌خواندم.
تهران به دنیا آمده‌بود. ترکیبی گیلکی و آذری، چه فرآیند دلپذیری، هر وقت به من نگاه می‌کرد کامم طعم عسل می‌گرفت. ورودی شصت وسه بود و سه سالی از خودم کوچکتر .
به قول شهریار “پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم”. بالاخره بمن اعتماد کرد نگین ، اسمش.
مثل خودم علاقه زیادی به داستایوسکی داشت. زنگ تلفن من را از زیر زمین ِ” یادداشت‌های زیر زمینی” بالا آورد.
– بفرمایید.
– سلام
– سلام بر بانوی داروگر.
– حالم خوش نیست محمود، شوخی‌نکن.
– چه روی داده‌است که این‌گونه پریشان خاطری؟
– شما دانشجویای حقوق رو جون‌به‌جون‌تون کنن زبان‌تون آرکائیکه.
– ما را گناهی‌نیست ، مرده‌ریگی‌ست هزار و چهار‌صد ساله.
– برای همینه که همه‌تون شبه آخوندین.
– آری سخن به راستی می‌گویی، متاسفانه و شوربختانه این شباهت وجود دارد.
– هر وقت با این زبان مسخره حال و هوامو عوض می‌کنی یادم میره چی میخواستم بگم.
– از نوک پا تا به سر گوش‌شدم شاخ‌ ِتر . پس، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو.
– مادرم خیلی می‌ترسه ، شب‌ها خوابش نمی‌بره. یا بالاسر من میشینه یا کنار تخت نوید. بابا میخواد ببرتش رشت خونه‌ي داییم .
– تا کی؟ تو هم پیشش می‌مونی؟
– نه بابا ، کلی کلاس دارم. فعلاً تا این موشک‌پرونی تموم‌بشه. تو رو خدا از بابا مامانت عذر‌خواهی ‌کن.
– عیبی نداره . مادرجان ما هم بی ترس و لرز نیست. مآلاً این نتیجه استنباط می‌گردد خواستگاری بنده از حضرت علیّه به مالیدن‌رفت.
– واقعاً متأسفم. بعداز ظهر فردا حرکت می‌کنیم.
– شما را به کردگار دادار و سنت کریستف حامی مسافران می‌سپارم.
ترم هفتم یکی از درس‌های اختصاصی که جزء موانع ایذائی محسوب می‌شد را انتخاب کرده بودم. استاد، خانم دکتر دانش ، جزوه‌ای چهارصد صفحه‌ای و از آن بدتر کارهای تحقیقی کانون اصلاح و تربیت ( زندان نوجوانان) حالم رو بد کرد . اداره آگاهی ، چه بزن و بکوبی، برای اینکه رفتار مامورین مطابق قانون اساسی باشد و کسی مورد شکنجه و آزار قرار نگیرد؛ هرکس وارد دایره سرقت می‌شد یک جفت چَک نقداً دریافت می‌کرد.
اما پزشکی قانونی ، خدا نصیب نکند.
شنبه صبح کمی زودتر از ساعت ده داشتم در خیابان بهشت روبروی پزشکی قانونی، قدم می‌زدم و پاییز ِاز تک و تا افتادة پارکِ شهر را تماشا می‌کردم. مرتب آمبولانس می‌آمد و مرده تحویل می‌داد . دیشب پنج موشک به تهران زدند .
هم گروهی‌ها بالاخره آمدند.
مسئول سالن یه مرد قدبلند خنزر پنزری با کمی قوزِپشت بود . یک لحظه به خودم گفتم: ” ما اینجا چیکار می کنیم ؟” قصد کردم آنجا را ترک‌کنم اما مرد قدبلند چیز عجیبی گفت که ماندم “صورتِ مرده ها با آدم حرف می زنن.” پارچه را از صورت اولی برداشت ؛ این تو بدهکاری غرق بوده ، راحت شد . ” این یکی ظالم ، کلاهبردار” ، بی خیال بقیه شدم . رسیدیم به آخر سالن ” اینها رو تازه آوردن . دیشب اول جاده مخصوص تصادف کردن” . اولی پسری ده ساله بود. ” معصومیت ، بی گناهی” . دومی و سومی پدر و مادری گفت:” از زندگیشون راضی بودن” و آخری که دستش از زیر پارچه بیرون آمده بود . ” این عاشق بوده” و اتیکتی که دور مچ دستش بود را چرخاند ؛ نگین زنوزی ، پارچه را ازروی صورتش کنارزد .
خوردم زمین ، این بار دلم شکست .

محمود تقوی

 

دانلود داستان کوتاه “خوردم زمین بال‌هایم شکست” به قلم محمود تقوی

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.